تبليغاتX
هنوز کودکم
   
هنوز کودکم
 
 
آرشيو مطالب

شهریور 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

____________________
مطالب اخير

برم؟؟؟!! نرم؟؟؟

مرگ انسانیت

امیدوارم

میگن بگین پیامک

زیبای خفته من

غار یا چاه مسئله این است!

کجای کار اشتباه است؟

آن مرد کوچک

بوی عیدی

موندنی باشی همیشه

____________________
پیوند ها

اندیشه های یک انسان نه چندان معمولی

به نام او که مهربان تر از مادر است

اندیشه های نیرو بخش

نگاره هایی از قلبم

به همین سادگی

همشهری جوان

شازده کوچولو

سینما پارادیزو

انتظار عشق

دوربرگردون

الک دولک

سیستان

در جاده های زندگی

آدم برفی

مجلس انس

کلاغ پر

حبه انگور

تیرمن

آهو

فاطمه کیا

یخچال

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386

 

 

 

صبح یه روز پاییزی

 

صبح زود بود من همینطور که داشتم اجدادم رو مورد عنایت خویش قرار میدادم به سمت محل کارم که همان مدرسه سابقم باشد میرفتم .به جای اینکه از نسیم صبحگاهی لذت ببرم داشتم با خودم غرغر میکردم که آخه بچه آبت کم بود نونت کم بود دیگه کار کردنت چی بود. میشستی تنگ دل مامانت از صبح تا شب علافی میکردی .اگه لااقل دو زار پول میزاشتن کف دستت میگفتی حالا خودم واسه خودم در آمد دارم.این دیگه چه کاریه؟ یه کار تکراری و پر زحمت. تازه هر دفعه باید یه عالمشو بیاری خونه شب انجامش بدی. که یه دفعه نگاهم افتاد به سوپور محلمون که داشت خیابون رو جارو میکرد با یه لباس زپرتی یه عالم دلم سوخت. یه کم دیگه جلو رفتم چشمم افتاد به شاگرد میوه فروشی اندازه خواهر زادم بود شکل اون هم بود که الان همه فامیل بسیج شدن تا جای خالی مادرو پدرشو که رفتن مکه پر کنن اونوقت این تو این صبح سرد باید به جای مدرسه رفتن وایسته تو میوه فروشی کار کنه . ویه عالم موردایی مثل اینا رو دیدم من هیچ وقت تو خیابون به دور و برم توجه نمیکنم با ام پی تری آهنگ گوش میدم و سرمو میندازم پایین و راهمو میرم ولی نمیدونم چرا اون روز به همه اینا توجه کردم .انگار خدا اینا رو پیش چشم من گذاشته بود. وقتی رسیدم مدرسه دیگه اقلا غرنمیزدم.شاید یه کمم خدا رو شکر میکردم

 
 

شنبه بیست و چهارم آذر 1386

 

 

 

 

 

 

کتاب  رویا امیل زولا رو خوندین

یه جاش دختر ماجرا میگه الان قدیسه ها خوشحالن که من دارم به یکی عشق میورزم،دوستش دارم و محبت به وجودش تزریق میکنم.

 

چرا ما اگر عشق بورزیم محکومیم،

 

چرا جرمه؟

 

چرا مقدس نیست؟

 

چرا باید خودمونو سرزنش کنیم؟

 

چرا..................

چرا من همش میگم چرا؟

چرا نمیگم چگونه؟

چرا من یه چیزی نوشتم که نه دغدغمه نه قبولش دارم نه به گروه خونیم میخوره؟

 
 

دوشنبه نوزدهم آذر 1386

 

 

 

 

 

من استاد سوتی ام.تا روزی چند تا سوتی اساسی ندم شب خوابم نمیبره.

اینم ورژن جدید:

 

خواهرم میخواست بره مکه و برادرم  نمیتونست بیاد فرودگاه موقعیکه میخواستن خداحافظی کنن،خواهرم گفت مهدی گریه نکنیا.منم با صدای بلند اعلام کردم مهدیو گریه.همون موقع مهدی رو دیدم که اشکش در اومده من بار اولی بود که گریه اونو میدیدم  فک کنم تنها در جهت ضایع کردن من گریه کرد.

 

داشتم تو خیابون راه میرفتم (البته بهتره بگم میتازوندم من نمیدونم چرا همیشه فکر میکنم الان دیرم شده و باید تند برم) که یکی به من گفت خانم چادرت برعکسه من هم برگشتم ببینم واقعا بر عکسه که اون آقا با دوستاش زد زیر خنده بسیار ضایع شدم 

 

برای بچه های خواهرم میخواستم عکس برگردون بخرم.رفتم تو مغازه به فروشنده گفتم چسب برگردون میخوام فکر کردم تعجب فروشنده از اینه که در کولیم واز شده و داره وسایلاش میریزه بیرون.موقعیکه عکس برگردونو بهم داد به من گفت دخترم چند بار با خودت تکرار کن که اینا اسمش عکس برگردونه نه

 چسب برگردون

 

خونه ی خواهرم بودم .گوشیم گم شده بود.به خواهرم گفتم بعد شوهرش گفت چی شده.همه داشتیم میگشتیم که خواهرم گفت ای عقل کلا خوب یه زنگ بزنین.زنگ زد فهمیدیم که گوشیم دستم بود

 

و.................

 
 

دوشنبه دوازدهم آذر 1386

 

 

 

 

نمیدونم ما چرا خسته نمیشیم از این همه تبعیض ،این جامعه مرد سالار

چرا اعتراض نمیکنیم ؟چرا حتی تلاش نمیکنیم که اقلا خودمون باورامونو عوض کنیم ؟

فکر کنم خود ما هم باورمون شده که زنها نمیتونن فکر کنن،نمیتونن تصمیم بگیرن،با روحیه حساسشون نمیتونن یه جامعه رو اداره کنن،چون با روحیشون سازگار نیست نمیتونن مدیریت کنن،این محیط مردونست پس اگه یه زنی دوس داشت این کارو بکنه بهتره دیگه دوس نداشته باشه.

به نظرمن اگه ما خانما بخوایم حتما اوضاع تغییر میکنه

وقتی نماینده های مجلس هفتم گفتن ما نمیخوایم خانمها جزو هیئت رئیسه باشن چون اون جلو میشینن و ما چشمون به اونا میوفته وگناه میشه ،خانم های نماینده پذیرفتن.وقتی مامانم برای انتخابات مجلس به زنا رای نداد چون عقیده داشت زنها بهتره برن خونه داری بکنن،ما ازمردها انتظار داشته باشیم به حقوق زنان اهمیت بدن.

یه چند روزه که من تو مدرسمون کار میکنم.دیروز مشغول کار بودم که از اتاق پرورشی صدای یکی از بچه ها رو شنیدم  که داشت به معلم پرورشی میگفت:طی تحقیقاتی که کردم به این نتیجه رسیدم این حقوقی که اسلام به زنها داده زیادیشون هم هست البته معلوم شد ایشون تحقیقی نکردن بلکه از یه خانوم جلسه ای شنیدن.

 

این فکرای من از اونجا شروع شد که هر کار که کردم پدر و مادرم اجازه ندادن برم آموزش رانندگی.دلیل،برهان،خواهش و التماس هیچ تاثیری نداشت.

امروز بعد از این که دوباره سر این موضوع داشتم با مامان و بابام بحث می کردم،داداشم اومده میگه خوب راست میگن دیگه اصلا زنا رو چه به رانندگی کردن!!!! اولین مشتو من زدم ولی بقیشو خودم شخصا نوش جان کردم.آدم خیلی باید اعتماد به نفس داشته باشه که با یه کسی که کاراته بلده دعوا کنه.

 

توی پست بعدی انشا الله در مورد کتاب وفیلم مینویسم.

 

میدونین که بیماری لثه میتونه منجر به سکته بشه؟ نمیدونستین؟ از این به بعد دیگه میدونین

 
 

جمعه نهم آذر 1386

 

 

 

 

*پرسپولیس برد

من الان خوشحالم

 

*من چند تا موضوع دارم که دربارشون بنویسم ولی نمیدونم کدومشونو بنویسم:

1- کنفرانس آناپولیس

2- دلایل ناکارامدی فلسفه ایرانی اسلامی که از فلسفه غرب الهام گرفته (یه کتاب در این رابطه خوندم)

3-در مورد فیلما و کتابایی که خیلی دوسشون دارم

4-احزاب در ایران

به نظر شما کدومشو بنویسم

 

*یه بار یکی از معلمامون که ادعا میکرد با اینکه پیره عاشق فوتباله  میخواست یه مثال در مورد مسابقات فوتبال بزنه گفت مثلا دو تا تیم پیروزی و پرسپولیس مسابقه دارن

 

*چه آش شوله قلمکاری شد

 

*فردا نه امروز 2 تا از خواهر زاده هام میان من هم همپای اونا تا شب بازی میکنم

 
 

چهارشنبه هفتم آذر 1386

 

 

 

این روزا............

 

این روزا مامانم با تکیه بر اصول روانشناسی هی میره میاد میگه تو پس فردا چه جوری میخوای زندگی کنی

این روزا کامپیوترم صدای تراکتور میده

این روزا هیچکدوم از کارایی رو که باید انجام بدم رو انجام نمیدم

این روزا سرما خوردم

این روزا خیلی بی برنامه و هدف زندگی میکنم

این روزا برادرم تمام فن های کاراته رو، رو من اجرا میکنه تا به بقیه تکنیکشو نشون بده

این روزا خداهم از دست من ناراحته

 
 

یکشنبه چهارم آذر 1386

 

 

 

 

 

گزارش آقای جلیلی در مورد دانش آموزای معتاد و چگونگی دستگیری معتادا رو که خوندم چند حس متفاوت داشتم:

از یه طرف خدا رو شکر میکردم که تو یه خانواده ی خوب متولد و تربیت شدم تو یه مدرسه ی مذهبی درس خوندم  به نظر من عامل پایبندی به دستورات مذهبی از گرایش به مواد مخدر جلوگیری میکنه.

از طرف دیگه دلم سوخت واسه دختری که میدونه به خاطر بلایی که سر خودش آورده بزودی میمیره واسه اون مردی که جلوی همسرش به دستش دستبند میزنن واسه اون همه آدمی که دانسته یا نداسته دارن خودشونو به کشتن میدن

و انزجار از مرد مواد فروشی که وقتی ازش میپرسن چرا مواد میفروشی میگه خوب این هم یه شغله پس چی کار کنم

ترسیدم. ترسیدم از اینکه من هم بله

یه تشکر هم باید از آقای جلیلی بکنم .من که فقط این گزارشو خوندم اینقدر ناراحت شدم  ایشون که میبایست وقت زیادی رو واسه این کار بذاره  و تمام فکر وروحش حتما درگیر شده اولش فکر کردم خوب عادت کرده اینا شغلشون اینه ولی دیدم به درد هیچ وقت نمیشه عادت کرد

خدایا اونا رو کمک کن منم کمک کن  

 
 

شنبه سوم آذر 1386

 

 

 

 

 

این رو روزی که کنکور دادم نوشتم

 

 

 

                                                                                                      شنبه 9/4/1386

امروز کنکور سراسری رو دادم. خیالم راحت شد.هنوز باورم نمیشه.

الان دارم کتابها و جزوه ها رو مرتب و دسته بندی میکنم. حس عجیبی دارم . از یه طرف خیلی خوشحالم که بلاخره این کنکور کذایی رو دادم از یه طرف از این که گذشت ناراحت ...... ناراحت که نه خودم هم واقعا نمیدونم این چه حالیه. دلم نمییاد کاغذای پیش دانشگاهی رو دور بریزم

آخی بلاخره تموم شد یه سال پر زحمت پر نگرانی  پر استرس و بلاخره یه سال عجیب . من تو این سال خیلی عوض شدم به زندگی یه جور دیگه نگاه کردم به خودم اعتماد کردم وفهمیدم من میتونم قبل از این فکر میکردم به درد هیچ کاری نمیخورم  و کلا آدم بی مصرفی هستم . امسال بعد از مصیبت خاله و کنکور پخته تر شدم. فهمیدم معنی درد چیه . خاله جزو اولین کسایی بود که من برای از دست دادنشون سوختم

دیگه حوصله ندارم بنویسم . برم بخوابم

 
 

جمعه دوم آذر 1386

 

 

 

 

دیروز برای اینکه امروز سال خالم بود {البته از نظر قمری} رفته بودیم قم من با خواهرم رفتم. رسیدیم اونجا من خوابیدم وقتی پاشدم دیدم خواهر زاده های گرامی تمام همشهری جوان منو برگه برگه کرده وبا اون موشک درست کردن اول مثل اونهایی که بهشون شوک وارد شده فقط به موشک هایی که به سمت همدیگه پرتاب میکردنند نگاه میکردم از شوک که در اومدم اخلاقم یه کم سگی شد

یه مطلب اساسی آماده کردم در مورد تربیت بچه

 

با خواهرم رفتیم حرم اول داشتیم دنبال وضو خانه میگشتیم بعد دنبال یه جا واسه نماز خوندن بعد هم همدیگرو گم گردیم داشتیم دنبال هم میگشتیم واقعا چه زیارتی ما کردیم یه نماز مغرب وعشا هول هولکی توی حیاط زیر بارون خوندیم و تمام. بقیشو داشتیم میگشتیم

 
 

پنجشنبه یکم آذر 1386

 

 

 

عجب بارونی.......

من عاشق هوای ابری وبارونی هستم

تو این روزا دارم زندگی میکنم به معنای واقعی

 

 

به یاد قیصر و ترانه بارانی اش:

 

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

 

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک......چکار با پنجره داشت؟

 

 

اولین بارونای پاییزی مبارک چشمای قشنگتون

 
 

Weblog Themes By Pars Theme