بلاخره این دانشگاهم شروع شد بعد از یک هفته مصیبت ثبت ناممو تکمیل کردن و از شنبه رفتم دانشگاه.البته بماند که برادرم کاری کرد که از دانشگاه رفتن پشیمون شدم مدام میگفت: مداد قرمز برای خط فاصله یادت نره.یادت نره از استاد بپرسی دفتر چند برگ میخواد و امثالهم......
من واقعا نمیدونم چرا هممون ریاضی و زبان رو پیش نیاز خوردیم
ما که بعد از سه دور کل ساختمون رو گشتن نتونستیم سایت دانشکده رو پیدا کنیم ولی اونایی که دیدن میگفتن کلا هشت تا کامپیوتر داره که دو تاشم خرابه
توی همدوره ایا یک هم اسم من هم داریم بنابراین یک 2 هم به اسم من اضافه شده
هنوز نیومده کل کلمون با بچه های پژوهشگری شروع شد
تو راه برگشت یکی از دوستان داشت سکته میزد که باید تنهایی از خیابون رد بشه .اولین بارش بود که بدون پدر و مادرش باید به خونه میرفت ما هم در کمال نامردی حسابی بهش خندیدیم
طبق آمارهایی که گرفتیم همه شلوغی های دانشگاه از دانشگده علوم اجتماعی شروع میشه و علی اللخصوص بچه های روزنامه نگاری.ولی ما همه تصمیم گرفتیم مثل آدم بشینیم درسمونو بخونیم و سیاسی نباشیم.
من هنوز فکر میکنم استاد ادبیات فارسی یک روبات بود که اول ساعت شارژش کردن فرستادنش سر کلاس.دو ساعت و ربع یک دم بدون اینکه به عکس العمل های ما توجه کنه صحبت کرد در آخر هم گفت یک مقدمه خلاصه در مورد درستون گفتم
خیلی برام جالب بود که بچه ها بیشتر دوست داشتن بشینن تو نماز خونه حرف بزنن تا بیان سایت و کتابخونه.