|
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 |
|
زیبای خفته من |
 |
|
خواهرم از نمایشگاه برگشته و من دارم تو کیفش سرک میکشم:
گفت که برای من زیبای خفته جبران خلیل جبران خریده من خواهرمو دوست دارم.
از میون کتاباش کافه پیانو رو دیدم برداشتمش و ناپدید شدم.....
سه چهار ساعت بعد ظاهر میشم و میگم: نمیخوام تموم بشه ولی داره تموم میشه.... و دوباره ناپدید تا دو سه ساعت دیگه: تموم شد ولی باید زود بخونیش تا در موردش صحبت کنیم(خواهر بزرگ تری گفتن) میگه من فعلا دارم دزیره میخونم.بعدشم میخوام درس بخونم وقت ندارم و من واقعا مشعوف شدم از اینکه اینقدر توجه کرد به امر و نهی من..
کی خونده تا در موردش صحبت کنیم؟
|
|
|
|
|
|
| |
|
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 |
|
غار یا چاه مسئله این است! |
 |
|
بلاخره باید از غارم بیام بیرون! البته تو اون کتابه نوشته بود خانما میرن تو چاه آقایون غار. ولی من از چاه خوشم نمیاد هر وقت میخوام بگم حس تلپی افتادن تو چاه رو پیدا میکنم و بعدش هم مردن... ولی غار،امید به زنده خارج شدن ازش بیشتره.
هر چقدر هم به خودت بگی که هر اومدنی رفتن هم به همراهش داره و این واقعیته و نشان دهنده توانایی و قدرتت اینه که بتونی با واقعیت کنار بیای باز هم نمیتونی دست از فکر کردن بهش برداری تا زمانی که زمانش فرا برسه.
احساس میکنم معجزه ای رخ میداد وقتی با اون حال میرفتم حرم امام رضا و سرحال برمیگشتم.شبای حرم مرهم دلای خسته خیلیاست.
|
|
|
|
|
|
| |