|
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 |
|
برم؟؟؟!! نرم؟؟؟ |
 |
|
اون وقتی که داشتم به زحمت فراوان جای اسم طرفو از روی کیک ۲۱ سالگیش پاک میکردم و اسم خودمو مینوشتم و آهنگ اون که رفته دیگه برنمیگرده رو گوش میکردم یه دفعه به ذهنم رسید که برم کارو یکسره کنم. این که بلاخره همیشه یه پایانی هستو منم باید برمو و از این حرفا..... ولی باز هم دم آخر یعنی الان که دارم مینویسم این تردید اومده سراغم که اگر برم پس دوستام چی وبلاگم چی که این همه دوستشون داشتم.حالا بماند که الان دو ماه بیشتره مانند ارواح سرگردان این ور اون ور سر میزنم ولی خبری از خودم به جا نمیزارم ولی بهتر از همیشه رفتنه
حالا نمیدونم برم یا نرم؟
|
|
|
|
|
|
| |