|
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 |
|
زیبای خفته من |
 |
|
خواهرم از نمایشگاه برگشته و من دارم تو کیفش سرک میکشم:
گفت که برای من زیبای خفته جبران خلیل جبران خریده من خواهرمو دوست دارم.
از میون کتاباش کافه پیانو رو دیدم برداشتمش و ناپدید شدم.....
سه چهار ساعت بعد ظاهر میشم و میگم: نمیخوام تموم بشه ولی داره تموم میشه.... و دوباره ناپدید تا دو سه ساعت دیگه: تموم شد ولی باید زود بخونیش تا در موردش صحبت کنیم(خواهر بزرگ تری گفتن) میگه من فعلا دارم دزیره میخونم.بعدشم میخوام درس بخونم وقت ندارم و من واقعا مشعوف شدم از اینکه اینقدر توجه کرد به امر و نهی من..
کی خونده تا در موردش صحبت کنیم؟
|
|
|
|
|
|
| |